حكيم زجاجى
1243
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
فرستاد سلطان غلامى بهتاب * به نزديك آن قوم از بهر آب چو آمد به نزديك آن قوم تنگ * غلامى بد او نيك با بوى و رنگ چو ديدند آن قوم روى غلام * برفتند و كردند بر وى سلام وى از بهر شاه جهان آب خواست * بگفتند با او كه ميرت كجاست نشان داد با او ببردند آب * برفتند نزد شه كامياب بخورد آن شهنشه دمى آب سرد * همىخواست آهنگ زى خواب كرد بگفتند با شاه گردان شوم * كه برخيز اى مير از اين مرزوبوم بيا سوى كوماله ( ؟ ) ز اين آفتاب * مبادا كه گردد سرت پر ز تاب يكى دم در آن سايه آرام گير * لب خويش اى مير تر كن ز شير از آنجا بشد سوى كوماله شاه * نه آگاه از گردش هور و ماه ببردند نزديك خسرو خورش * بدان تا دهد جسم را پرورش چو فارغ شد از خوردن آن كامياب * سر خويش بنهاد خسرو به خواب برفتند بدگوهران در كمين * طمع كرده يكسر در آن اسب و زين چو در خواب شد شاه رفتند تيز * گروهى نكوهيدهء پرستيز دريدند ناگه كمرگاه شاه * بر آن شاه شد روز روشن سياه به دست سگان گشت شيرى نگون * تن پيلوارش به خون اندرون چه گويم ز دستان آن زال پير * كه دارد به دستان درون خون و شير ز اول به شيرت كند پرورش * پس آنگاه سازد ز خونت خورش به گردون برد چون مه و مشترى * رساند به تاج و به انگشترى ز بالا دگربار زير آورد * به ناكام در كام شير آورد از اين بىوفا دل ببر اى پسر * ز شمشير تيزش نگهدار سر غلامان او را بكشتند تيز * غلامى بشد ز آن ميان در گريز چو از دست آن بدسگالان بجست * بشد ترك و بر تازى اسبى نشست برفتند اندر پىاش چند گرد * به راندن نمود آن جوان دستبرد ز گردان كسى گرد او درنيافت * نشان هيچ تن ز آن دلاور نيافت به نزد ملك غازى آمد ز راه * ورا آگهى داد از قتل شاه هم اندر زمان گشت غازى سوار * به گردش ز مردان تازى هزار